جمعه , 29 تیر 1403 2024 - 07 - 19 ساعت :
» داستان » مناجات گنجشک با خدا + عالی ترین و تاثیرگذار ترین داستان
داستان
داستان

مناجات گنجشک با خدا + عالی ترین و تاثیرگذار ترین داستان

اسفند 20, 1402 10

داستان
داستان

خلاصه مطالب: گنجشک با خدا قهر بود و روزها با خدا حرف نمی زد. سرانجام خدا از او پرسید چه برایش سنگین بود و گنجشک گفت که لانه اش تخریب شده بود و از دست مار نجات پیدا کرده بود. خدا از محبت خود می گفت که او را تنها گذاشته بود و گنجشک غرق در خدایی خدا ماند.

به گزارش مجله نو: مناجات گنجشک با خدا:
گنجشک با خدا قهر بود . روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد …

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خداییِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ، ملکوت خدا را پر کرد …

به این نوشته امتیاز بدهید!

مریم هنربخش

همیشه برای من خود نوشتن مهم بوده. خیلی مهم تر از انتشار آن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • ×